× مــــــــــــــــیکده ×
مواظب خلوت دلم باشین.... نشکنه...!
چه کسی بی خبر یکهو این «پایان» را وسط قصه ما نوشت؟! نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند...! مردم صدای آمدنت را شنیده اند زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا...! چقدر ریسه برایت کشیده اند...!
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را ز ناچاریست گر همصحبت ما می شوی گاهی دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی همهی این خانهها را تازه فهمیدم
پیاز رنده میکردم.....! همه دردامو باهاش زار زدم...!؟ کاش توام پیاز رنده میکردی...! سنگ قبرم را نمیسازد کسی مانده ام در کوچه های بی کسی...! سوختم و خاکسترم را باد برد...! بهترین یارم مرا از یاد برد......! هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند. . . ! حسین پناهی در گوشهای بمیرم و سر...به...هوا شوم آئینه را چنان به سرم خُرد میکنم...! تا مثل یک گریخته در انزوا شوم یک لحظه از تمام غمم کم نمیشود هی میزنید این در و آن در که پا شوم؟! بود و نبود من به کسی بَر نمیخورد، میخواهم از ادامهی بودن رها شوم چیزی نمانده از من و.... این لحظههای
سخت... مجبور میکند غزلی بی صدا شوم قلبم نمیزند، به گمانم که مُردهام باید حضورِ یکسره رو به خدا شوم شرمندهام، ادامهی این شعر منتفیست میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم...! من از یک درد بی درمان تو از اعجاز می گویی من از کنج قفس اما تو از پرواز میگویی من از یک چهار دیواری محدود و کسالت بار تو اما از یک فضای ساده و دلباز می گویی من از یک بغض مانده در گلوی خویش میگویم تو اما از طنین دلکش آواز میگویی من از یک موسیقی جانکاه شیون با تو می گویم تو با من از صدای روح بخش ساز میگویی من از پایان یک عمر سراسر درد می نالم تو از زیبایی گلواژه ی آواز می گویی این دل اگر کم است بگو سر بیاورم، یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم، عشقم خلاصه عرض کنم دوست دارمت، دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم...
سپردی عهدمونو به دست باد و بارون منو زدی به طوفان و خودت گرفتی آروم...! من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان که مرآن راز توان دیدن و گفتن نتوان...!؟ یک جهان راز در آمیخته داری به نگاه در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟ چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم که جهانیست پر از راز به سویم نگران...! بوی پاییز میاد...! چند شبه!!! تا صبح بدجور بی خوابم میکنه... از جدا شدن نوشتی روتن زخمی هربرگ گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ ... به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی همقفس خدانگهدار ...! بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر روشونه هات نذاشتم مثل دستات سردسردم ... منکه تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز فکر چشمای تو بودم بادلی از گریه لبریز ... شب عاشقونه من چه حروم شد مهلت بودن با تو تموم شد ...! برنگرد، که بر نمی گردی تو هیچوقت نمی خواهم داشته باشمت، نترس فقط بیا... در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت... !!!!! دلم برای راه رفتنت تنگ است... تو باش تا من باشم هنوز میشینم به هوای دیدن تو تو با این دل کندن کجا رفتی بی من بمون نزدیکم به شب رسیدن تو.... بیا که رها شم از این همه درد که صدا شم از این شب سرد که تموم بشه فاصله ها بیا که من از تو خسته ترم که من از من بی خبرم به هوای خونه بیا تا پیدا شم تو باش تا من باشم هنوز " میشینم به هوای دیدن تو" ............................................. اگر به خانه ی من آمدی بدون اینها راحت تر به بهشت میروم گویا ! موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد بدوزمش به سق... باید واقعبین بود ! اگر جایی دیدی حقی میفروختند و رویش با حروف درشت بنویسم: من یک انسانم
نیازو تو خودم کشتم
که هرگز خم نشه پشتم
زدم برصورتم سیلی
که هرگز وا نشه مشتم
"من آن خنجر به پهلویم"
که دردم را نمی گویم
به زیر ضربه های غم
نیارم خم به ابرویم
مرا اینگونه گر خواهی
دلت را آشیانم کن
"من آن نشکستنی هستم
بیا و امتحانم کن"
تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو
به سان قايق سرگشته روي مردابم
تو در كدام سحر بر كدام اسب سفيد؟
تو را كدام خدا؟ تو از كدام جهان؟
تو در كدام كرانه از كدام سحر؟
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه كرد با دل من آن نگاه شيرین آه!
مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه!
كدام نشا دويده است از تو در تن من
كه ذره هاي وجودم تورا كه مي بينند
به رقص مي آيند سرود مي خوانند!
چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند يك سخن با تو
به من بگو كه مرا از دهان شير بگير
به من بگو كه برو در دهان شير بمير
بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف
ستاره ها را از آسمان بيار به زير
ترا به هرچه تو گويي به دوستي سوگند
هرآنچه خواهي از من بخواه صبر مخواه
كه صبر راه درازي به مرگ پيوسته است
تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه
تودور دست اميدي و پاي من خسته ست
همه وجود تو مهر است وجان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
عمودی باشند
یا افقی
میپیمایم...
تنها
برای یک لحظه
که دستانت
در دستان من باشد ...
در چه بلندایی آشیانه داشتم
وقتی از چشمهایت افتادم
هنوز دست و پای دلم درد می کند....
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهره ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم
شخم بزنم وجودم را ...
یک تیغ بده،
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ...
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می دانی که؟
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم....!!!!!!!!!!!!!!
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ...
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ...
من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم!
| Design By : Night Skin |


